تبلیغات
پاییزان

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد، اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

پنجشنبه 13 مهر 1385

زمان ما زمان دادو فریاد است

به هر سو بنگری بینی شکایتها ز بیداد است

یکی گوید:که خوشبختی کلیدش دست ما باشد

دگر زان سو بر ارد سر کشد فریاد ز حلقوم

که راز این معما پیش ما باشد

و هر کس را به نوعی ادعا باشد

یکی گوید که:بنبان همه هستی بروی هیچ میباشد

یکی گوید:نشان بخت از این بیراهه ی پر پیچ میباشد

یکی گوید:که مرز صلح و آرامش شکست مرزها باشد

یکی گوید:که این آشوبها رارمز ملیت دوا باشد

و دنیا را از این گونه هزاران مدعا باشد

و من در گیرو دار پهندشت زندگی حیران

و من در لابلای اینهمه فریاد سرگردان

کدامین راست میگوید>؟
کدامین راست میپوید

خدا را ای شما فریاد داران داعیان گهواره جنبانان

بیائید زین همه فریادهاتان دست بردارید

دمی ما را به حال خویشتن بودن روا دارید

که تا دور از همه فریادها آهسته بنشینم

و از باغ پر از عطر حقیقت خوشه بر چینم

چسان انسان تواند راهساز دیگران باشد؟

که حتی از شناس خویشتن هم ناتوان باشد

بیا اینک

که تا پیوندها را با خدا نزدیک گردانیم

بیا تا بذر ایمان را

میان کشتزار سینه ها آهسته افشانیم

و دور این منهای غرور آمیز

ره پر نور قرآن را بپیمائیم



[ پنجشنبه 13 مهر 1385 - 01:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| حامد-تنها ] [عمومی , ] [+]
پاییز
جمعه 7 مهر 1385
پاییز پاییز ای فصل غم انگیز ای تبسم افسرده طبیعت و ای واپسین دم زیبای وشکفتگی سبزه و گل تو چقدر غم افزا هستی.......... تو لطفی را که بهار با نسیم خود بوجود آورده و تابستان با آفتاب درخشانش آنراپروراندهو جلا داده در هم میشکنی و نابود میسازی تو سراسر اندوهی در روزهایت یکدنیا غم خفته و در میان تیرگی و سکوت شبهایتجز صدای ریزش قطرات باران چیزی شنیده نمیشود خورشید در پس ابرهای سیاهت پنهان گشته و با چشمانی کم نور و ضعیف تر او بیدادگری تو را میگردتو حتی بر اه دردمندان نیز ترحم نمی آوری ولی با وجود اینها م تو را دوست دارم سکوت ملال انگیز تو را میپرستم روز های محنت بارت را ستایش میکنم و از گریه تو لذت میبرم زیراهمان همان وقتی که تو میگریی من هم با تو گریه میکنم و فکر اینکه همدردی پیدا کرده ام بار اندوهم را میکاهد بنال ای باد خزان ............... ببار ای ابر پاییزی که اشکهای شمابر سوزش دل من مرهمی تسکین بخش است

[ جمعه 7 مهر 1385 - 02:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| حامد-تنها ] [عمومی , ] [+]
پنجشنبه 16 شهریور 1385

سلام بازم من اومدم اما این دفعه خیلی خوشحالم آخه میدونید چی شوده آره ه ه ه ه ه ه

                               قبول شدم

آره دانشگاه قبول شدم وای خدا که چقد خوشحالم راستی میلاد امام زمان رو هم تبریک میگم



[ پنجشنبه 16 شهریور 1385 - 09:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| حامد-تنها ] [عمومی , ] [+]
سه شنبه 10 مرداد 1385



[ سه شنبه 10 مرداد 1385 - 10:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : سه شنبه 10 مرداد 1385 - 10:08 ق.ظ]
[ پیام ()|| حامد-تنها ] [عمومی , ] [+]

یکشنبه 25 تیر 1385
دلم خیلی گرفته ای خدا مردیم بس که دلمون گرفت آخه میگم این دل کار دیگه نداره همش میگیره خوب الان شب آخر مرخصی هستش املین مرخصی بود خیلی خوش گذشت بعد از 7 ماه یه حال اصاصی کردم فردا دوباره دارم میرم یزد برای سه ماه دیگه که پر شد بازم برگردم خلاصه اینم دورانیه داره میگزره اما داره میسوزونه وقتای غروب که میشه اعصابم خیلی خرد میشه بازم دلهه میگیره این دلو میخوام بکنم بندازمش دور دیگه به درد نمیخوره یا باید ببرمش تعمیر گاه خلاصه دل دیگه اما میترسم از روز آخر خدمت که خوشحال میشم برای این دل میترسم که یه هو از خوشحالی نترکه سه ماهه دیگه میام دوباره مینویسم از خاطراتم فعلاً خدا نگهدار http://www.fasahoo.com/mehdi/images/5yujko.jpg

[ یکشنبه 25 تیر 1385 - 02:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| حامد-تنها ] [عمومی , ] [+]
یکشنبه 18 تیر 1385

سلام بازم من اومدم الان دیگه هفت ما از خدمت لعنتی میگزه آخ که اگه بدونید چقدر سختی کشیدم چه جاها که نرفتمو چه بد بختیها که نکشیدم خلاصه دارم به آخراش نزدیک میشم وای ینی میاد اون روز که تموم بشه خلاص بشم از این به بد هر س ما یک بار میام سه دفه دیگه بیام برم تموم میشه امیدوارم الان تو یزد هستم یه نیروگاه اتمی وسط کویر خشک خداتوی کارخانه اکسید اورانیوم خلاصه داره میگزرهسال دیگه همین موقه دیگه تمومه به امید خداSmiley



[ یکشنبه 18 تیر 1385 - 11:07 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| حامد-تنها ] [عمومی , ] [+]
خدا حافظی
پنجشنبه 15 دی 1384

سلام بازم سلام مسه همیشه آره بازم من همون حامد ساده دل و غریبو پریشا ن اما دوسّتان دیگه تموم شد دیگه دارم میرم سربازی دیگه کارم تمومه من خیلی آرزوو دارم تو دلم که باید برایه رسیدن به این آرزوهم تلاش کنم امیدوارم که خدایه بزرگ منو کمکم کنه ازش اینو میخوام آره الان که دارم این چیزا رو مینویسم دو روزه دیگه دارم میرم سربازی دیگه از الّا فی خلاص میشم و بعده سربازی هم دیگه فکر نکنم وقته الّا ف شدنو داشته باشم امیدوارم که بتونم به آرزوهم و هدفها یی که دارم برسم امّا همین جا از همیه کسای که به هر صورتی از من عزیت و ازری دیدن معزرت خواهی میکنم امیدوارم که منو ببخشن راستی اگه تو نوشته هم غلط املعی بود شرمنده با نرمافزار نوشتم اینجوری شدخب دیگه بسته سرتون و درد نمیرم خلاصه منو به بزرگ وراریه خودتون ببخشید خدا نگهداره همگی باشه



[ پنجشنبه 15 دی 1384 - 03:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : پنجشنبه 15 دی 1384 - 04:01 ق.ظ]
[ پیام ()|| حامد-تنها ] [عمومی , ] [+]

دوشنبه 30 آبان 1384
وقتی كه عاشقم شدی پاییز بود و خنك بود تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادك بود تنگ بلوری دلت درست مث دل من كلی لبش پریده بود همش پر ترك بود وقتی كه عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی توقعت فقط یه كم نوازش و كمك بود چه روزا كه با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم كه رو گل كدوممون قایق شاپرك بود ؟ تقویم كه از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شك بود دیگه نه از تو خبی بود ،‌ نه از آرزوهات قحطی مژده و روزای خوش و قاصدك بود یادم میاد روزی رو كه هوا گرفته بود و اشكای سرخ آسمون آروم و نم نمك بود تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الك دولك بود نه باورم نمی شه كه تو اینو گفته باشی كسی كه تا دیروز برام تو كل دنیا تك بود قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت كسی كه رو زخمای قلب من مث نمك بود

[ دوشنبه 30 آبان 1384 - 02:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| حامد-تنها ] [عمومی , ] [+]